راز سخن

شمارهٔ ۸۴۳

ما ز سودای گل و از بوستان آسوده‌ایم

ما ز سودای گل و از بوستان آسوده‌ایم
نوبهاری جسته‌ایم و از خزان آسوده‌ایم
اصل جانان هست گو یک سر جهان فانی بود
یک جهان جان برده‌ایم و از جهان آسوده‌ایم
گر بهشت نسیه‌ای دارند وقتی زاهدان
ما به نقد از همت پیر مغان آسوده‌ایم
گر بلا پیوسته بارد زآسمان ما را چه غم
زآن که اندر سایه دارالامان آسوده‌ایم
ما به خاک میکده جستیم آب زندگی
خضر را گو کز حیات جاودان آسوده‌ایم
مژده کامد آن پری کاندر میان مردمان
ما ز طعن مردمان اندر جهان آسوده‌ایم
یوسفی در مصر دل جستم عزیز ای دوستان
از تمنای بشیر و کاروان آسوده‌ایم
ما متاع دین و دل دادیم بر تاراج عشق
از خطرهای ره وز رهزنان آسوده‌ایم
برده عشقت از دل پیر و جوان تاب و توان
خوش ز تیر طعنه پیر و جوان آسوده‌ایم
آن زره‌موی کمان‌ابرو که اندر خیل ماست
ما ز تیغ تیز وز تیر و کمان آسوده‌ایم
تا که آشفته امام عصر را شد مدح‌خوان
از بلای فتنه آخر زمان آسوده‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.