راز سخن

شمارهٔ ۸۱۷

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم
بعد عمری دید دل کامی که من می‌خواستم
جست دل زلف دلارامی که من می‌خواستم
یافته امشب دلارامی که من می‌خواستم
سوزی اندر بلبلان افکند و آتش زد به گل
داشت باد صبح پیغامی که من می‌خواستم
از چه پیر می‌فروشانم ز جامی خم نکرد
بود در پای خُم آنجا می که من می‌خواستم
بود چشم شوخ او را زلف خالی توامان
داشت بر کی دانه و دامی که من می‌خواستم
زاهدی را دید عاشق گشته رندی دوش گفت
جمع شد آن کفر و اسلامی که من می‌خواستم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.