شمارهٔ ۲۱ - حکایت
کهن ابلهی، نقشکی تازه بست
کهن ابلهی، نقشکی تازه بست
دو مصحف بیک جلد شیرازه بست!
یکی گفتش: ای سخره ی روزگار
که بودت در این کار آموزگار؟!
دو شه در یکی کشور، آشفتگی است
دو جان در یکی پیکر، این عقل کیست؟!
بپاسخ چنین گفت آن سست رای
کز امنیت آمد تهی این سرای
کنون نبود این کار و نبود شکی
که ماند یکی گر نماند یکی!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.