راز سخن

شمارهٔ ۲۰۱

ای به سیما، همان که می‌دانی؛

ای به سیما، همان که می‌دانی؛
تو شهی، ما همان که می‌دانی
ز آستان تو، عاشقان رفتند؛
مانده بر جا همان که می‌دانی
کوهکن، جان ز شوق کند که داشت
کارفرما همان که می‌دانی
چون خرامان به گلشنت بیند
افتد از پا همان که می‌دانی
صبح نوروز، روی روشن تو؛
شام یلدا همان که می‌دانی
باشد آذر، که شاد بنشینم
یک نفس با همان که می‌دانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.