شمارهٔ ۱۶۶
این مزد قاصدی است که آید ز کوی تو
این مزد قاصدی است که آید ز کوی تو
کو را دوباره باز فرستم بسوی تو
هر کس کند ز دیدن روی تو منع من
منعش نمیکنم، که ندیده است روی تو
ترسم ببزم غیر سراغت دهد کسی
گر میرم از غمت، نکنم جستجوی تو
شادم که غیر اگر بردت از کنار من
نتواند از دلم ببرد آرزوی تو
ای شاخ گل، بباغ قدم نه که تا بخاک
بلبل ز بوی گل فتد و گل ز بوی تو
روی تو ماه و، بوی تو گل، حیف در دلم
آتش زده است خوی تو، خوی تو، خوی تو
خوش پند میدهی دگر آذر مرا بصبر
شد بدگمان ز تو دلم از گفتگوی تو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.