راز سخن

شمارهٔ ۱۴۳

ما به خلد از سر کویت به تماشا نرویم

ما به خلد از سر کویت به تماشا نرویم
به تماشا برود گر همه کس، ما نرویم
تا گل روی تو، در شهر تماشاگه ماست
به تماشای گل از شهر به صحرا نرویم!
دوستان، دوست ازین مرحله رفت و، ز پیش
رفت دل؛ ما برویم از پی او یا نرویم؟!
میهمانیم درین خانه به امّید وفا
روی درهم مکش ای سست‌وفا، تا نرویم
رود از رفتن ما خلقی از آنجا به گذار
برویم از سر کوی تو که تنها نرویم؟!
دل قوی دار که از جور تو در پیش کسان
گرچه گوییم ز رفتن سخن اما نرویم!
آمدیم آذر از آن کوی به رنجش امروز
ولی آن صبر نداریم که فردا نرویم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.