راز سخن

شمارهٔ ۱۳۷

آه از دمی که روز جزا گریه سر کنم

آه از دمی که روز جزا گریه سر کنم
گریان در آن میانه برویت نظر کنم
تو فکر من نداری و، من غیر فکر تو؛
آن فرصتم مباد که فکر دگر کنم
آسان بود که بر سر رحم آرمت، ولی
کو طاقتی که از سر کویت سفر کنم؟!
چون نیست دسترسی که نهم سر بپای تو
در گوشه یی نشینم و خاکی بسر کنم!
آذر اگر ز یار ندیدم وفا، ولی
شرط وفا نبود کزو شکوه سر کنم؟!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.