راز سخن

شمارهٔ ۱۲۱

نکهتی امشب از آن زلف دوتا می‌خواستم

نکهتی امشب از آن زلف دوتا می‌خواستم
این قدر همراهی از باد صبا می‌خواستم
من که اکنون، رخصت نظاره‌ام از دور نیست
ساده‌لوحی بین، که در بزم تو جا می‌خواستم؟!
نیست آذر خوارتر از من کسی در کوی او
این سزای من، که از خوبان وفا می‌خواستم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.