راز سخن

شمارهٔ ۱۱۸

یک قطره خون، ز تیغ بتان وام کرده‌ام؛

یک قطره خون، ز تیغ بتان وام کرده‌ام؛
در سینه جای داده دلش نام کرده‌ام!
رشکم کشد، که می‌شنوم صبح از رقیب
درد دلی که شب به تو پیغام کرده‌ام
صیاد اگر ز رحم مرا کشته، دور نیست؛
تأثیر ناله‌ای است که در دام کرده‌ام!
تو در کمین صید دل من نشسته‌ای
من در گمان، که بلکه تو را رام کرده‌ام!
روزم سیاه‌تر شده از رشک غیر و، من
خوشدل که صبح، هجر تو را شام کرده‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.