راز سخن

شمارهٔ ۶۱

کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکرد

کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکرد
وقت جان دادن نزد حرفی، نگاهی هم نکرد
آنچه کردی، با چو من درویش، از جور ای پسر
راست گویم، با گدایی پادشاهی هم نکرد
آنکه یک دم نیستم غافل ز یادش، دمبدم
گر نکرد او یاد من، سهل است، گاهی هم نکرد
تا رخ خود را بکس ننماید آن ماه تمام
بر نیامد شب ببامی، سیر ماهی هم نکرد!
بسکه بیخود در تمام عمر بود آذر ز عشق
سر نزد از وی ثوابی و گناهی هم نکرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.