شمارهٔ ۱۷
مرا بکشتی و، بازم دل از تو خرسند است؛
مرا بکشتی و، بازم دل از تو خرسند است؛
مگر تحمل یاران ز یار تا چند است؟!
بروز مرگ، شنیدم که پیر کنعان گفت
که دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است
نیم ز لطف تو نومید، اگر خطائی رفت؛
گنه ز بنده و، بخشایش از خداوند است!
ز آسمان نکنم شکوه، گر ز کین کشدم؛
چرا که دشمنی او بدوست مانند است!
گر از تو روز وفاتم نوید وصل نیافت
بمرگم این همه غیر از چه آرزومند است؟!
ز درد بلبلی افغان که آشیان دارد
بگلشنی که گلشن را بخار پیوند است!
اثر بناله ی آذر بجز گرفتاری
مجو، که بلبل از آواز خویش در بند است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.