راز سخن

شمارهٔ ۱

گفتی که دلت از عشق پیوسته غمین بادا

گفتی که دلت از عشق پیوسته غمین بادا
تا بوده چنین بوده، تا باد چنین بادا!
از ناله‌ی من ای گل، آشفته مکن سنبل
گو پرده درد بلبل، گل پرده نشین بادا!
صید دل از این وادی، دارد سر آزادی
امید که صیادی، بازش به کمین بادا!
اغیار همی پویند، تا پیش منت جویند
حرفی به گمان گویند، ای کاش یقین بادا!
افزود دگر امشب، زخم دل من زان لب
زان بیشترک یا رب، آن لب نمکین بادا!
تا تیغ جفا بربست، صد کشته به‌هم پیوست
در صیدکُشی آن دست، چابک‌تر ازین بادا!
غیرت که ز پی پوید، وصلت به دعا جوید
هر چند که او گوید، گویم، نه چنین بادا!
دی کآن مه موزون رفت، دلخون شده در خون رفت
دین از پی دل چون رفت، جان پیرو دین بادا!
گشت این دل شورانگیز ، ویران ز تو چون تبریز
این ملک خرابت نیز، در زیر نگین بادا!
تاراج بدخشان گر، کرد آن لب جان پرور
آن زلف سیاه آذر، غارتگر چین بادا!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.