راز سخن

شمارهٔ ۳۹

آب شد دیده ز بس گریه دگر چون گریم

آب شد دیده ز بس گریه دگر چون گریم
خون کن ای عشق دلم تا پس از این خون گریم
تا تو ای خسرو خوبان همه شیرین خندی
من چو فرهاد به تلخی همه گلگون گریم
تو گلستانی و من ابر بهاران نه عجب
که فزون خندی چندانکه من افزون گریم
گاه بر گریه بی حاصل لیلی خندم
گاه بر خنده ناکامی مجنون گریم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.