راز سخن

شمارهٔ ۹۶۹

ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی

ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی
با آشنای خویشت تا چند بی‌وفایی؟
دل می‌دهد گواهی کز ما دلت ملول است
آری تو راست فرمان باری تو جان مایی
ما بنده‌ایم و عاجز تو حاکمی و سلطان
گر لطف می‌نمایی ور جور می‌فزایی
گر عاقلی و مجنون بگذار عشق لیلی
در عاشقی رها کن ناموس و پارسایی
نزدیک‌تر ز جانی نزدیک ما و با ما
چون ماه روی خود را از دور می‌نمایی
آیا بود که یک شب ناخوانده بی‌رقیبان
چون بخت ناگهانی ناگه ز در درآیی
بی‌خواب و خوردم از غم ای بخت من چه خسبی؟
چون نیست بی‌تو عمرم ای عمر من کجایی؟
بیچاره‌ای که باشد همچون کمال بی‌دل
در محنت غریبی در قصه جدایی؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.