راز سخن

شمارهٔ ۸۵۵

روی او از زلف دیدن می‌توان

روی او از زلف دیدن می‌توان
گل شب مهتابه چیدن می‌توان
گرچه زلف او ز سر تا پا جفاست
این جفا از وی کشیدن می‌توان
کشتی مرغی که باشد خانگی
گر به بام او پریدن میتوان
با لب او میوهٔ شیرین وصل
گر رسد وقتی رسیدن می‌توان
از دهانش جرعهٔ آب حیات
گر بقا باشد چشیدن می‌توان
دل به زخمی از تو ترک ناله گفت
وقت مرهم آرمیدن می‌توان
دید عکس جان در آن عارض کمال
با عکس گل در آب دیدن می‌توان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.