راز سخن

شمارهٔ ۸۴۲

خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن

خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن
به باد روی دلارام باده نوشیدن
چه عمر خوش که گذشتی بوصل یار مرا
اگر مراد میسر شدی به کوشیدن
رنیم ار چه نصیحت کند ولی نتوان
به بانگ هر سگی از کوی دوست گردیدن
بتاز کام دل خود ز باغ رخسارت
گلی چنانکه تو دانی کجا توان چیدن
چو عکس جوهر آب حیات روح افزاست
عقیق باده فروشت بگاه خندیدن
کسی که وصف جمالت شنید ممکن نیست
که بگذرد به ملامت ز عشق ورزیدن
اگر چه نیغ اجل بر سر کمال آمد
به هیچ رو نتواند دل از تو ببریدن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.