راز سخن

شمارهٔ ۸۳۲

تا رفتی از برم شده ام زار و ناتوان

تا رفتی از برم شده ام زار و ناتوان
بازآ که دل شود ز وصال تو شادمان
از در درا ز لطف که میباشدم همی
را مهر رخ تو در دل و نام تو بر زبان
تا دور گشتی از بر من أی انیس دل
از درد اشتیاق ز دل می کشم فغان
نا مهربانی از تو نبود انتظار من
با من ز راه لطف و کرم باش مهربان
بر گو که بی تو ای مه بی مهر چونکنم
با این دلی که با غم هجر است توأمان
راز دلم نهفته بود گرچه گفته اند
اسرار هر کسی بود از چهره اش عیان
پاینده است و زنده هر آنکس که چون کمال
از شعر تر ورا اثراتی ست جاودان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.