راز سخن

شمارهٔ ۷۲۶

دل گرفت از بتان به رویم

دل گرفت از بتان به رویم
راست گویم دروغ میگویم
مستم از بوی عنبرین مویان
نیست هشیار بک سر مویم
میکنم زآن لب و دهان پرسش
عاشقم نقل و باده میجویم
نام آن لب چو میبرم به زبان
لب به آب حیات میشویم
شادی وقت من که در همه عمر
باغم روی و محنت اویم
باد اگر خاک من برد هرسو
نکشد مهر دل جز آن سویم
آبرو بایدت بگوی کمال
بتفاخر که خاک آن کویم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.