راز سخن

شمارهٔ ۷۰۳

تا دست به زلف یار بردیم

تا دست به زلف یار بردیم
صبر از دل بی قرار بردیم
سیم و زر و جان و سر بر آن در
هر چار به اختیار بردیم
جانها کردیم در سر تیغ
سر نیز به پای دار بردیم
بردیم به خاک مهر آن روی
شمعی به سوی مزار بردیم
سر در پی آهوان مشکین
چون را سوی لاله زار بردیم
کردیم رقیب را کشانه
سگ را بستم شکار بردیم
گر شد ز کمال سرگران یار
درد سر ازین دیار بردیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.