راز سخن

شمارهٔ ۶۷۹

مرا گویند عاشق گرد و بیدل

مرا گویند عاشق گرد و بیدل
چه کار آید مرا تحصیل حاصل
حدیث آب چشم خویش با دوست
نگفتم کأن حدیثی بود نازل
مرا چون دید گریان گفت رفتم
که باران است و خواهد راه شد گل
چه اختر بود کامشب بر سرم تاخت
که به در خانه من ساخت منزل
به أو خستگان دارد بی میل
بود سرو سهی با باد مایل
به دل گفتم که هیچ آن زلف دلبند
گشاید مشکل ما گفت مشکل
نکو خواندنه ماه آسمانت
بقین بودست الألقابه تنزل
درو بامت پر از دلها عجب نیست
تو عیاری بود عیار پر دل
کمال آن دم که روز رحلت اوست
نخواهد بست جز مهرت به محمل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.