راز سخن

شمارهٔ ۵۴۰

هر قطره خون که از مژه بر روی ما چکد

هر قطره خون که از مژه بر روی ما چکد
آید دوان دوان که بر آن خاک پا چکد
از غمزه نیش زد به جگر ساحری نگر
کونیش بر کجا زد و خون از کجا چکد
آن دم که نیغ فرقت ازوه سازدم جدا
از دیده خون چکد از دل جداه چکد
ریزد ستاره روز قیامت عجب مدار
روز وداع اشک گره از دید ها چکد
گر زیر با دلم بشکستی چو زلف خویش
دایم ز شیشه دل من خون چرا چکد
هر شب دو دیده آب چکان در هوای تست
شینم که دیدن همه جا از هوا چکد
ابر بلاست هجر تو و گریه کمال
باران محنتی که از ابر بلا چکد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.