راز سخن

شمارهٔ ۵۰۶

ما را هوس مسجد و سجاده نباشد

ما را هوس مسجد و سجاده نباشد
مستی صفت مردم آزاده نباشد
و از ساده دلی پیر ملامتگر ما را
ذوق می رنگین و رخ ساده نباشد
صوفی بقدح گر ندهد دست ارادت
عارف نبود سالک و بر جاده نباشد
امیر نسبت نتوان کرد به هیچ آدمی او را
بینید که ناگاه پری زاده نباشد
در خانه درویش چه اسباب نشاط است
گره دولت غمهای تو آماده نباشد
زنهار کمال از سرزلفش نکنی باد
تا در قدم او سرت افتاده نباشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.