راز سخن

شمارهٔ ۴۹۶

گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود

گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود
سلطان توئی کسی به تظلم کجا رود
سوی تو چون سلام فرستم که باد را
پیرامن درت نگذارند تا رود
چندان دعای جان تو گوییم کز ملال
می خواسته بر زبان تو دشنام ما رود
بفرست سوی گل سحری بوی پیرهن
کز رشک آن چو غنچه به زیر قبا رود
ای دل ز سیل خون که شد از چشم ما روان
شادی مکن که بر تو هم این ماجرا رود
چون زلف او به گوش نیاری حدیث مشک
پیش تو گر حکایت آن خاک پا رود
رفت آنچه رفت ز آتش دل بر سر کمال
من بعد از آب دیده برو تا چها رود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.