راز سخن

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۴

از من ای اهل نظر علم نظر آموزیدنازک است آن رخ ازو چشم و نظر بر دوزید
پیش آن روی مدارید روا ظلمت شمعخانه پر نور تجلی چه چراغ افروزید
سوختید از عطش ای اهل ورع بی می عشقچوب خشکید بسوزید که خوش می سوزید
بهر او جنگ کنان در صف عشاق آییدکه در آن صف همه لشکر شکن و پیروزید
گر بدوزید دل پاره قیری به کرمبه که صد ناوک دلدوز به کیش اندوزید

در تب محنت او صبر کنید ای دل و جان

از شفاخانه درد است سخنهای کمالدرد دارید ازاینجا سخنی آموزید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.