راز سخن

شمارهٔ ۱۸۰

سروی ز باغ حسن به لطف قدت نخاست

سروی ز باغ حسن به لطف قدت نخاست
از آن برتر است قد تو کآید به شرح راست
جان به لب رسیده ما را به بوسه‌ای
دریاب کز دهان تو در معرض فناست
تا از لبت وظیفهٔ دشنام کرده‌ای
دعای دولت تو بر زبان ماست
سر رشته قرار شد از دست و همچنان
انگشت پیچ چون سخن زلف دلرباست
ما را از روی خوب مکن منع ای فقیه
کین فق در شریعت اهل نظر رواست
آنجا که خادمان ز عقیدت نفس زنند
از ما سر ارادت و از دوست خاک پاست
گر شبوة کمال بپرسد کسی زانو
گوسوفی ایست و رند ولی بارسا نماست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.