شمارهٔ ۵۰
یار بگزید بی وفایی را
یار بگزید بی وفایی را
رفت و ببرید آشنایی را
همه غمها جدا جدا بکشم
جز غم و غصه جدایی را
شنی لله مرا ز روی نکوست
من نکو می کنم گدایی را
خانه را گر نباشد از تو چراغ
چکند دیده روشنائی را
زاهد از شهر عشق رخت کشید
عقل بینید روستانی را
بر تو از دست نارسایی ماست
که گزیدیم پارسایی را
گفتمش خاک راه تست کمال
گفت بگذارخودستائی را
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.