راز سخن

شمارهٔ ۲۰۶ - وله ایضا

ایا صدری که بی عون سخایت

ایا صدری که بی عون سخایت
ز زانو بر نمی دارد هنر سر
قضا با اسمان صد بار گفتست
که از فرمان او بیرون مبر سر
کمان چرخ را بازوی حکمت
چو چنبر آورد در یکدگر سر
ز انعام تو دارد خون در رگ
هر آنکس را که باشد مغز درسر
بدان جبّه که پارم داده بودی
مرا بفراشتی از ماه و خورسر
همی گردد مرا در سرکه امسال
ستانم جبّه و دستار بر سر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.