راز سخن

شمارهٔ ۱۱۴ - جواب نامهٔ صدر صفی الدّین یزدی

به من رسید مقالی که گر بکوه رسد

به من رسید مقالی که گر بکوه رسد
ز شوق و ذوق زجای نشست بر خیزد
معانیی ز ظروف حروف افزون تر
که گر از آن بچشد عقل هست برخیزد
اگر بصورت معنی نقاب دور کند
فغان ز طایفة بت پرست بر خیزد
دلی که یک سرانگشت ازین برو خوانی
برقص از سرجان یک بدست بریزد
به مغز هر که رسد شمّه یی ز الفاظش
به طبع خوش ز سر هر چه هست بر خیزد
مثال صاحب عادل که از میامن او
ز زلف مادر خان هم شکست برخیزد
چو نرگس انکه بود بخت و دولتش خفته
نسیم لطفش بر وی چو جست برخسزد
هزار سال غمی بر دل ار نشسته بود
چو در خیالش یکدم نشست برخیزد
هر آن فتاده که خود را دمی به میخ نیاز
به آستانۀ او باز بست برخیزد
تن ضعیف من از زیر بار منّت او
اگر تواند برخاست پست برخیزد
عقود در که ز دست جواد او برخاست
کدام دست دگر را ز دست برخیزد؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.