راز سخن

شمارهٔ ۶۱

سحرگهان که دم صبح در هوا گیرد

سحرگهان که دم صبح در هوا گیرد
صبا چراغ گل از شمع روز واگیرد
بگرید ابر بهاری و غنچه از سر لطف
سرشک او همه در دامن قبا گیرد
هر آنچه سوسن آزاد بر زبان راند
ز خوش زبانی او زود در صبا گیرد
چو افتد آتش خورشید در حراقة شب
چراغ لاله از و روشنی فرا گیرد
ز شرم روی بتم گل چنان برآید سرخ
که پای تا سر او آتش حیا گیرد
رشک ژاله زرخسار لاله رونق یافت
کهر هر اینه از جوهری بها گیرد
چنین که گل بجوانی و حسن مغرورست
حدیث بلبل عاشق درو کجا گیرد؟
ز تنگ چشمی غنچه اگر چه زر دارد
دهدن برابر گشاید و زو عطا گیرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.