راز سخن

شمارهٔ ۲۸

خود ترا عادت دلداری نیست

خود ترا عادت دلداری نیست
کار تو جز که دل آزاری نیست
چشم تو تا که چنین ریزد خون
هیچ باکیش ز بیماری نیست
عشق و عاشق همه جایی هستند
کار کس نیز بدین زاری نیست
رخت دل زیر و زبر کردم پاک
ذرّه یی صبر بدیداری نیست
گفتمت نیست ترا خود غم من
سخت خاموشی و پنداری نیست
خود گرفتم که ترا در حق من
هیچ اندیشۀ غمخواری نیست
چه شود؟ از سر بوسی برخیز
در تو این قدر کله داری نیست؟
حاصل ما ز سر زلف تو جز
تیره رویی و نگوساری نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.