غزل شمارهٔ ۴۱۹
ز سعی بخت مرادی روا نمیخواهم
ز سعی بخت مرادی روا نمیخواهم
وسیله گر همه باشد دعا نمیخواهم
سرای عاریتی قابل نشستن نیست
از آن به خاطر احباب جا نمیخواهم
شکستگان را پامال ساختن کفر است
به کنج خلوت غم بوریا نمیخواهم
جنان ز دست تهی خوشدلم به همت فقر
که پیر گشتم و در کف عصا نمیخواهم
گدا به غیرت من نیست در دیار طلب
هر آن مراد که گردد روا نمیخواهم
ز روزگار دو حاجت امید نتوان داشت
اگر به مرگ رسیدم تو را نمیخواهم
بتان ز صحبت هم میکنند کسب غرور
ترا به آینه هم آشنا نمیخواهم
چنان به راه طلب همتم بلند بود
که از سراب جز آب بقا نمیخواهم
کلیم از سفر آوارگی چو مطلب شد
جریده میروم و رهنما نمیخواهم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.