غزل شماره ۱۴
تهنیت گفت مرا بخت که مِی ارزان شد
تهنیت گفت مرا بخت که مِی ارزان شد
تا که در خواب بُدی خانه غم ویران شد
صبح امید برآمد ز سراپرده شب
هوس آلوده بُتی مِی زده بر ایوان شد
تا مَهِ سیم تنان لافِ هنر بگذارد
جامه شرم درید و هنرش عریان شد
عهد فرمود دگر نازِ گران نفروشد
پرده دار حَرَمش شاهدِ بر پیمان شد
پای در آب زد و نرم چو بگذشت ز جو
جوی بر پسته رسید و لب او خندان شد
رسمِ سوغات شنید و چو به دیدار آمد
میوه سرخ لبش تُحفه تابستان شد
گفت با ما سخن از دوش اَگَرت هست بگو
گفتم آن شِکوِه که در دفتر دل پنهان شد
بختِ چشمانِ شکیب از غمِ خود بگشودی
نرگس باکره دیده که خون افشان شد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.