راز سخن

غزل شماره ۱۳

فالِ ما عاقبت اندر کفِ دلدار فِتاد

فالِ ما عاقبت اندر کفِ دلدار فِتاد
وقتِ تعبیرِ شد و هِلهِله در کار فِتاد
سروِ آزاده بُتی طُرفه میانی که از او
نامِ رسوای من اندر سَرِ بازار فِتاد
ساعتِ عید شُد و قاصدِ نوروز رسید
تا که بر غنچۀ او خنده بسیار فِتاد
مژده دادند مرا کَز مَدَدِ ذِکرِ سحر
کارِ بدخواه دِگَر در رهِ دشوار فِتاد
جورِ دِی دیدم و مرداد طلب می کردم
بختِ مِی بود که رَز در خُمِ اِصرار فِتاد
عطرِ یاس است که در جامه ما می پیچد
از مُرادی که به دستِ شَهِ عَیّار فِتاد
شُکر با روی تو گفتم که در ایّامِ شکیب
یوسفِ مصر در آیینۀ تِکرار فِتاد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.