زمزمه ای در تنهایی
باز کردم همهٔ پنجره ها را با شوق
باز کردم همهٔ پنجره ها را با شوق
تا صدایی شاید...
تا مگر زمزمه ای از آن دور...
خبری اما نیست
و در این لحظه که من می لرزم؛
باد پاییزیِ سرد
ناگهان در بغلم می گیرد.
تا مگر در بغل خود گیرم
سایه ام را که به دیوار اتاقم لرزید
می گشایم آغوش
می دوم اما شمع
می شود از نفسِ بادِ پگاهان خاموش
سایه ام می میرد.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.