راز سخن

در پای یک رود

در زمینی که همه دشمن هم هستند

در زمینی که همه دشمن هم هستند
و کسی را به کسی مهری نیست
بی قرارم امروز.
برگی از شاخه فرو می افتد
و نگاهم با آن...
می رود با امواج
باز برگی و نگاهم با آن
می رود تا آن دور
می رود تا دریا.
کاش این رود که در دره به خود می پیچد
بی قراری مرا هم با خود،
تا دلِ تیرهٔ دریا می برد
در دل تیرهٔ دریا می ریخت.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.