راز سخن

حدود جوانی

از شمال محدود است، به آینده‌ای که نیست

از شمال محدود است، به آینده‌ای که نیست
به اضافهٔ غم پیری و سایهٔ مخوف ممات
از جنوب به گذشتهٔ پوچی پر از خاطرات تلخ
گاهی اوقات شیرین
مشرق، طلوع آفتاب عشق، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
مغرب، فرسنگ‌ها از حیات دور، آغوش تنگ گور
غروب عشق دیرین
این چه حدودی ست! آیا شنیده‌ای و میدانی؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به: جوانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.