راز سخن

دفتر راز

خفته در چشم تو نازی است که من می‌دانم

خفته در چشم تو نازی است که من می‌دانم
نگهت دفتر رازی‌ست که من می‌دانم
قصهٔی را که به من طرهٔ کوتاه تو گفت
رشتهٔ عمر درازی‌ست که من می‌دانم
بی‌نیازانه به ما می‌گذرد دوست،ولی
سینه‌اش بحر نیازی‌ست که من می‌دانم
گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع
سایه رو سوز و گدازی‌ست که من می‌دانم
یک حقیقت به جهان هست که عشقش خوانند
آن هم ای دوست مجازیست که من می‌دانم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.