سگ بی جهت
سحرگه به راهی گذر داشتم
سحرگه به راهی گذر داشتم
دلی خوش چو باد سحر داشتم
سری پر غرور و تنی زورمند
روانی به امید و طبعی بلند
به راهم سگی کوچک آمد به پیش
سگی مانده دور از خداوند خویش
سگی بیخداوند و ویرانهگرد
نسنجیده در زندگی گرم و سرد
دلم را به دم لابهٔی نرم کرد
به رفتار شیرین سرم گرم کرد
به ناگه یکی استخوانپاره دید
گرفتش به دندان و از پی دوید
به پیش اندرم تیز بشتافتی
زدی نیشی ار فرصتی یافتی
دگر باره با طعمهٔ خویشتن
دویدی سراسیمه دنبال من
بدو گفتم: ای سگ تو آزادهای
به دنبال من از چه افتادهای
تو ای برتر از من به ارزندگی
به گردن منه رشتهٔ بندگی
به گیتی تو را مادر،آزاد زاد
چرا بایدت سر به زنجیر داد
چو خود استخوان جوی و خود خوری
چه منت ز مولایی من بری
برو جان من عزت اندیش باش
سگ من چرایی؟سگ خویش باش
سرانجام گشت از بد اختران
نصیحتگر سگ،سگ دیگران
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.