راز سخن

بخش ۱۸ - حکایت

یکی صیاد مرغی بسته پر داشت

یکی صیاد مرغی بسته پر داشت
به بستان برد و بند از پاش برداشت
زدندش طایران بوستانی
صلای رغبت هم آشیانی
چو پر زد دید بال خویش بسته
عدوی خانه در پهلو نشسته
برآورد از شکاف سینهٔ خویش
صفیری پرخراش از سینهٔ ریش
که مرغی را چه ذوق از سرو شمشاد
که پروازش بود در دست صیاد
قفس باشد ارم بر نغمه سازی
که بیند در کمین تاراج بازی
شما کزادگان شاخسارید
نشاط سرو و گل فرصت شمارید
که صیاد مرا با من شماریست
مرا هم در شکنج دام کاریست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.