شمارهٔ ۱۰۴
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت
برخاستم که دست دعایی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت
از پی دویدمش که عنان گیریی کنم
افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت
وحشی نشد نصیبم ازو تازیانهای
چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.