راز سخن

شمارهٔ ۴۴

ما سال‌ها مجاور میخانه بوده‌ایم

ما سال‌ها مجاور میخانه بوده‌ایم
روز و شبان به خاک درش جبهه سوده‌ایم
با رخش صبر وادی لا را سپرده‌ایم
اندر فضای منزل الّا غنوده‌ایم
پا از گلیم کثرت دنیا کشیده‌ایم
خود تکیه ما به بالش وحدت نموده‌ایم
با صیقل ریاضت از آیینه ضمیر
گرد خودی و زنگ دوئی را زدوده‌ایم
زاهد برو که نغمه منصوری از ازل
ما بر فراز دار فنا خوش سروده‌ایم
بهر قبول خاطر خاصان بزم دوست
کاهیده‌ایم از تن و بر جان فزوده‌ایم
نادیده‌های چند ز دلدار دیده‌ایم
نشنیده‌های چند ز جانان شنوده‌ایم
تا رخت جان به سایه سروی کشیده‌ایم
صد جوی خون ز دیده به دامن گشوده‌ایم
گوی سعادت از سر میدان معرفت
وحدت به صولجان ریاضت ربوده‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.