راز سخن

شمارهٔ ۶۳۱

به سویت جنبش هر نونهال ایمای ابرویی

به سویت جنبش هر نونهال ایمای ابرویی
ز حرفت در چمن، هر غنچه‌ای چشم سخنگویی
ز یاران هیچکس پهلونشین من نشد امشب
به غیر از حرف آن بدخو، که با من داشت پهلویی
ز دردت، آنچنان بی‌تاب دارم هم‌نشینان را
که در پهلوی من بر خویش پیچد هر سر مویی
از آن رو چون رگ ابر از نگاهم گریه می‌بارد
که دایم همچو برق ای آتشین خود، چین بر ابرویی
ز اسباب جهان واعظ ندارد خانه‌ام چیزی
به غیر از بستر پهلو و، جز بالین زانویی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.