راز سخن

شمارهٔ ۳۰۹

حرفی اگر بعاشق بیتاب میزند

حرفی اگر بعاشق بیتاب میزند
شرمش تپانچه بر گل سیراب میزند
یک چشم دیده است در آیینه خویش را
بر چهره اش هنوز عرق آب میزند
کرده است چشم مست تو میخانه ها خراب
ساغر بطاق ابروی محراب میزند
تابد چو ماه عارض او از نقاب شب
آتش رخش بخرمن مهتاب میزند
از بار درد بسکه گران است کشتی ام
دریا گر بجبهه ز گرداب میزند
بر چرخ رفت درد دل عندلیب زار
شبنم کنون بر آتش گل آب میزند
افکار واعظ ارچه خزف ریزه یی است چند
طعن صفا ولی به در ناب میزند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.