راز سخن

شمارهٔ ۲۹۶

پیری آمد بر تنم هر موی خنجر می‌کشد

پیری آمد بر تنم هر موی خنجر می‌کشد
بر سر از موی سفیدم مرگ لشکر می‌کشد
گویی از بس ناتوانی سبزه می‌روید ز سنگ
دود آه حسرتی تا از دلم سر می‌کشد
شایدش چشم بد دوران گذارد در کنار
آنچه درویش از نگه‌های توانگر می‌کشد
به سکه صوفی در تلاش پایه منصوری است
گر فتد داری به دستش، خویش را برمی‌کشد
گر به گردون رفته‌ای، آخر بود جای تو خاک
طفل هرجا هست، خود را سوی مادر می‌کشد
از ضعیفان کن طلب واعظ نظام کار خویش
رشته با آن ناتوانی بار گوهر می‌کشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.