شمارهٔ ۱۸۷
واعظ دل شده هرجا که بود بنده اوست
واعظ دل شده هرجا که بود بنده اوست
ذره دور است ز خورشید، ولی زنده اوست
خاک از ژاله عرقناک و، سپهر از انجم
فرش تا عرش سراپا همه شرمنده اوست
ای زمین زاده، مکش بر در حق گردن عجب
کآسمان نیز باین قدر، سرافگنده اوست
چون گلی کان شود از باد پریشان دیگر
زآن دل، آرام محالست که برکنده اوست
آتش غم بدلم پرتوی از مهر وی است
دود سودا بسرم، سایه پاینده اوست
اگر از واعظ بی نام و نشان میپرسی
زار او، خسته او، کشته او، زنده اوست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.