شمارهٔ ۲۱۸
برای دیدن رویت خوش است بینایی
برای دیدن رویت خوش است بینایی
ز بهر نام تو آید به کار گویایی
نشسته بر در گوش است جان ما شب و روز
بدان هوس که اشارت بدو چه فرمایی
ز حسن روی تو رضوان امید میدارد
که روز حشر مگر روضه را بیارایی
چو در بهشت روی مینگر در آب حیات
ببین مشاهده خویش تا بیاسایی
ز حسن یوسف اگر دست پاره میکردند
که را بود حرکت گر تو روی بنمایی
خیال روی تو از پیش دیده خالی نیست
تو نیز بیخبری زان که همره مایی
درین حدیث من از غیرتت همیترسم
که در گشادن رازم عتاب فرمایی
میسرت نشود ای همام در مستی
که احتراز نمایی و راز نگشایی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.