راز سخن

شمارهٔ ۱۷۴

پاک‌چشمانند مرد روی تو

پاک‌چشمانند مرد روی تو
راه کژبینان نباشد سوی تو
خوش‌نویسان را نباید در قلم
هیچ نونی خوشتر از ابروی تو
ناتوان گردم ز غیرت چون نسیم
گر بجنباند نسیمی موی تو
زنده بی رویت نمانم گر مرا
هر زمان جانی نبخشد بوی تو
دوستان از تشنگی جان می‌دهند
و آب حیوان می‌رود در جوی تو
عاشقان را تا سحر باشد سماع
هرشب از بانگ سگان کوی تو
چشم خواب آلود تو خواب همام
بست آه از نرگس جادوی تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.