شمارهٔ ۹۸
آن نه نقشیست که در خاطر نقاش آید
آن نه نقشیست که در خاطر نقاش آید
فرخ آن چشم که بر طلعت زیباش آید
گر به چشم خوش او در نگرد مستوری
زهد بگذارد و در شیوه اوباش آید
حسن بسیار بود لیک زمانها باید
تا یکی از همه خوبان به جهان فاش آید
چیست برگ گل رعنا که به رویش ماند
سرو خود کیست که در معرض بالاش آید
وصف آن لعل گهرپوش کسی را زیبد
که زبانش گه تقریر گهرپاش آید
عشق ورزیدن از کار سراندازان است
این نه کاریست که از مردم خوشباش آید
چون تمنای وصالی کند از دوست همام
ای دریغا که جواب از لب او باش آید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.