راز سخن

بخش ۸ - باب اول در عشق که اصل وجودست و مقصود هر موجود

جهان یک قطره از دریای عشقست

جهان یک قطره از دریای عشقست
فلک یک سبزه از صحرای عشقست
مقام عشق بس عالی فتادست
اساسش از خلل خالی فتادست
ز کار عشق بهتر پیشه ای نیست
به از سودای عشق اندیشه ای نیست
اسیر عشق آزادی نخواهد
گر از غم جان دهد شادی نخواهد
زیان و سود عالم سر بسر هیچ
همین عشقست در عالم، دگر هیچ
محبت گر چه شور انگیز باشد
غم و دردش نشاط آمیز باشد
بهار عشق را پژمردگی نیست
شراب شوق را افسردگی نیست
دلا، پروانه ای، شمعی برافروز
بداغ عشق او می ساز و می سوز
گدای عشق و شاه انجمن باش
برو سلطان وقت خویشتن باشد
چو عشق آمد مخور غم، شاد بنشین
ز غمهای جهان آزاد بنشین
خطاب عاشقان دور از عتابست
خطای عارفان عین صوابست
خطا بر عاشق بیدل نگیرند
ز عاشق هر چه آید در پذیرند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.