راز سخن

شمارهٔ ۳۹۳

ز دوری تا به کی، ما را چنین مهجور می‌داری؟

ز دوری تا به کی، ما را چنین مهجور می‌داری؟
وگر نزدیک می‌آیم تو خود را دور می‌داری
طبیب من تویی، اما مرا بیمار می‌خواهی
دوای من تویی، اما مرا رنجور می‌داری
به نور خود شبی روشن نکردی مجلس ما را
چراغ آشنایی را چرا بی‌نور می‌داری؟
مگر کیفیت رنج خمار، ای جان، نمی‌دانی
که ما را بی‌شراب لعل خود مخمور می‌داری؟
به دستور سگان زین آستانم چند می‌رانی؟
چه رسم است این که عاشق را بدان دستور می‌داری؟
به بزم وصل حاضر می‌کنی ارباب حشمت را
همین مسکین هلالی را ز خود مهجور می‌داری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.